تبليغاتX
عاشق دلشکسته

عاشق دلشکسته

هنوز هم بايد بنوسم.هر چند ديگر بهانه ای برای زندگی کردن و ديگر بهانه ای برای هيچ چيزی وجود ندارد.
به کدامین سو باید رفت ؟؟؟

در تمام مسیر طولانی که خود را همراه آن کرده بودم
تسلیم دوست داشتنهایم شدم و هزاران بار بغض خود را در گلوی خود حبس کردم
تو در دلم جوانه زدی و زیستی اما به خواست من ,و حال من به این زیستن خاتمه میدهم
دل گمراهم بوی عطر عشق تو را ناخواسته و ندانسته به سوی من آورد
فکر میکردم در پاییز هم می توان جوانه زد اما این بار ساقه های محبت در دل من خشک و سیاه شدند
قلب عاشقانه ام را چه بی رحمانه سوزاندی
لحظه های سبز و شیرین مرا چه ناعادلانه به سیاهی و تلخی کشاندی
همیشه بر آن بودم که از عشق زیبایم برای همگان بخونم
و فریاد برآرم که چگونه عاشق دوست داشتنت بودم
اما هرگز این خروش عشق را در دل من باور نداشتی
حالا دیگر شرمگین این دل خود شدم.... براستی چرا تورا ساختم ؟؟؟؟

 چرا تورا ساختم ؟
چرا ترانه های عاشقی را برای تو سرودم؟
حال دیگر عشق من خفته است, دستانم دیگر آغوش گرمت را طلب نمی کنند
وای بر من که چگونه در حسرت دوست داشتنت سوختم
وای بر من که چگونه شب و روزم را آلوده ی تو کردم
چه ناگاه بانگ نفسهایت را برایم خاموش کردی
چه ناگاه شیشه ی دلم را با غرورت شکستی
و چه  ناگاه  مرا در آتش عشق بی فروغت سوزاندی
رهایت کردم,رهایت کردم که دیگر در قفس قلبم اسیرو درمانده نباشی
عشق تو را برای خود یک خاطره ی جاویدانه ثبت خواهم کرد
یقین داشته باش که دیگر سرزمین تشنه ی دلم را با وجود تو سیراب نخواهم کرد
و گلهای زیبای باغچه ی عشقم را دیگر با نگاه تو آبیاری نخواهم کرد
تقدیر را اینگونه برایم رقم زدی می توانست زیباتر از این باشد
غنچه ایی در حال شکفتن باشد اما تو خواهان آن نبودی
دیگر نمی مانم,می روم ,میروم و آن کلبه عاشقی و آن غروب پاییزی را با تمام زیبائیهایش به تو می سپارم
پس رهایش نکن بگذار بپاس عشقی که به تو داشتم این خاطرات برای همیشه زنده بماند
هرگز شوق سفر را با من نداشتی ... و هرگز مرا همراهی نکردی
نمیدانم خانه عاشقی کجاست و به کدامین سو باید رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

|+|
نوشته شده توسط یونس دلشکسته در 87/05/05 و ساعت 23:34
دلتنگی و گریه
 

خنده های زوری مو باور نکنید.... من بدون گریه میمیرم

.................گریه هام وا قعیین ......................

سلام

فکر میکنم این روزا روزایی باشه که دیگه باید چسبید به زندگی و از بی بند و باری رها شد ...پس پیش به سوی زندگی...

ایندفه نوبت منه

معجزه سوگند منه

کارم تموم شه میشکنه

بغض سکوت و همهمه

ولی از عشق نمیشه گذشت که ...تازه اینروزا خیلی بیشتر از قدیما عشقو تو وجودم احساس میکنم...شایدم به خاطر همین احساسس که خودم و نسبت به آینده مسئول میدونم...

قدیما اینجوری نبودما...

کلی عوض شدم....

بگذار بمیرم

ای خوبتر از گل

ای پاکتر از قطره ی شبنم

ای دل به تو محتاج

من جز تو نخواهم ز دو عالم

دل در تب سنگین خمار است

ای دوست بهار است

جز چشم تو هر چشم خمار است

کیفیت چشمان تو چون جام شراب است

ای چشم تو سر چشمه ی خورشید

یک دم نگاهم کن

صیاد منم ای آنکه به دام تو اسیرم

بگذار که از پای بیافتم

مستانه بمیرم

ای هستیم ز تو ارزنده چه دارم؟

که به پای تو بریزم؟

در کوی وفایت چشمانم

گر ندهد جان

گر سر ندهم بر سر پیمان

ای وای به من گر که به محشر

پرسند چه کردی در راه محبت؟

آخر چه بگویم ؟از فرط خجالت؟

*******************

********** اگه خوندی ، نظرت رو برام بنویس**********

*******************

|+|
نوشته شده توسط یونس دلشکسته در 87/05/01 و ساعت 2:9
دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی و بازم دلتنگی

دوباره سلام....

هی روزگار چی بگم بهت که یه روز خوبی یه روز بد ...یه روز شیرینی و یه روز تلخ...

یه روزپراز خنده و شورو حالی ,یه روز انقده دلگیری که جز گریه کاری نمیتونیم بکنیم...!!

ولی بازم شکر ,شکرت ای خدا ... بازم راضی هستیم ...

نمی دونین چه حالی دارم ... انقد اینروزا بی حالم که اصلا حالو حوصله ی آپ کردن رو نداشتم ولی خوب امروز اومدم تا با حرف زدن یه خورده خودمو خالی کنم ...!!!

ولی حالا که اومدما نمی دونم چرا حرفم نمیاد...

اینم شانس ما..!!!

ولش کنین ...شعرو بخونین خودتون متوجه همه چی میشین...!!

کاش لحظه ی مرگم امشب بود .

کاش مرغ نفست با من بود

کاش با من بودی و می گفتی

که این قصه همه در فکرم بود

کاش بانوی شهر مشرق با من بود

کاش با مهربانی و خوبی با من بود

کاش چشمانم میدید روزی را

که دستانت محرم دردم بود

سیل اشکی گرفت چشمم را

این ها همه قصه ی عشقم بود

بی تو حتی در اوج خنده هام

بر لب خشکیده ام ماتم بود

کاش با من بودی همه ی ذکرم بود

این ذکر همه در فکرم بود

این ای کاشها همه در فکرم بود

خاطر من همه شب ماتم بود

کاش لحظه ای با من می بودی

آن لحظه به خدا قسم لحظه ی شادم بود

آن شادی را ندیدم هرگز من

آن شادی همه در فکرم بود

تجربه ی بی مهری مرگ من است

این گفته کلام آخر بود

کاش میگفتی حرفی که رازت بود

که همه دردم در رازت بود

کاش میگفتی حرف دلت را

ولی این حرف دل صدای نازت بود

این نگفتن ارزش غم را نداشت

غم من نگفتن رازت بود

روزگاری غم و غصه ی من

صدای دلنواز سازت بود

کاش لحظه ی مرگم امشب بود

کاش لحظه ی مرگم امشب بود

گرفتین چی شده دیگه..؟؟؟

نظر یادتون نره ...!!

|+|
نوشته شده توسط یونس دلشکسته در 87/05/01 و ساعت 2:3
دلتنگی و تنهایی

بازم سلام...

امشب هر کاری کردم که یکی از شعرای نیمه تمومم رو تموم کنم اصلا نشد ... هر کاری کردما هیچ نشد...نمی دونم باید بخندم یا گریه کنم...اما دیگه اون احساس قدیم و ندارم ...شاید خوب باشه ولی خوب تا حدودی اون احساس غریبو ندارم یا چطور بگم , اون احساس کمتر شده...

منی که قدیما تا یه کمی یاد گذشته هام میافتادم بغضم میگرفتو اشکم در میومد حالا امروز هر کاری کردم که یه خورده اون احساس و تجربه کنم نشد که نشد...یعنی شد ولی نه به شدت قدیم ...

لی خوب احساسی که این روزا بهم دست میده یه جور احساس مسئولیته

آره بابا واسه خودمم عجیب بود ...تا حالا هر کاری میکردم که یه خورده مسئولیت پدیر باشم نمی تونستم ...اصلا ...

ولی الان نمی دونم چرا ولی یه جورایی خودم رو در برابر همه مسئول میدونم ...

واسه همین هر کاری که میکنم حواسمو جم میکنم که یه وقت اشتباهی پیش نیاد و بتونم اون کارو با تمام وجود تموم کنم از همه ی نیروم تو انجامش استفاده کنم ...(شاید دارم یواش یواش آدم میشم)...

ای بابا چقدر حرف زدما ... این پر حرفی هم تازگیا بدجور داره کار دستم میده ها ...باید مواظب باشم ...(ولی خوب شما ها که از خودین...)

بریم سراغ یه شعر که مال اون قدیماس و منو یاد یه خاطره ی خوش میندازه ...امیدوارم شما هم ازش خوشتون بیاد...!!!       یاد اون روزا بخیر...

دیشب چه شبی بود

شب غم و ماتم

گویی که رسیده

مرگ من ز عالم

آشفته شبی بود

قلب من چه زشت بود

گویی که ندیدم

جایی که بهشت بود

قلب من سیه بود

چشم من چه تاریک

ابروان من کج

شانه ی تو خالی

شانه ات نفس بود

ای امید هستی

تو نفس نبودی

تو عشق من هستی

در دلم نوشتم

تا آخر این خط

عاشق تو هستم

عاشق تو هستم

.**********************

تو هم یه چیزی بگو || نظرت چیه؟

|+|
نوشته شده توسط یونس دلشکسته در 87/05/01 و ساعت 1:46
دلتنگی و غربت

سلام به همه

امشب خیلی دلم گرفته ...انقده که نگو ...تو دلم انگار یه چیزی سنگینی میکنه ...یه چیزی سنگین ,خیلی سنگین ...اونقدری که نفس کشیدنمو سخت کنه

نمیدونم تاحالا اینجوری شدین یا نه. ولی من امروز بدجوری بی حالم ,دستم به هیچ کاری نمیره,یه احساس غریبی دارم ,یه جور احساس پشیمونی,احساسی که فکر کنی همه ی فرصتهای زندگیتو از دست دادی و دیگه جای جبرانی نمونده واست...

وای امشب خیلی حرف دارم ...

دوس دارم تا آخر باهام بمونی ...تاحالا اینقدر احساس ضغف نداشتم...انگار همه ی دنیا یه جا سرم خراب شده باشه ...قلبم تند تند میزنه ,هنوز اون سنگینی رو دلمه...

امشب خیلی شب شلوغ پلوغی بود .

شلوغ پلوغ از این نظر که احساسم همش در حال تحول و دگرگونی بود...

تو این حالت هی شعر میگفتم اما نصفه نیمه ,تا میومدم یک شعرو کامل کنم باز حالم عوض میشدو یه شعر دیگه و....

این شعر مسخره بدون دستکاری و تنظیمی میزارم اینجا ...

امشب دلم تنگه ...

غصه مثل سنگه

این حرف یه دلتنگه

این عشق بی رنگه

عاشقی برام ننگه

عشق تو زندگیم لنگه

دلت مثل سنگه

انگار دوست داشتنم واست ننگه

حرف میزنی با خنده

اینجوری فکر میکنی میشی برنده

تو هستی آدم یه دنده

لجبازیتم هست فقط واسه بنده

این کارا شده زننده

فقط بهت میگن آدم یه دنده

حرفای هر شبت یه رنگه

بازم میکنی بهم خنده

آخرم میشی برنده

انگار دوست داشتنم واست ننگه

راستی تا حالا شماها هم چنین حالتی بهتون دست داده یا نه؟

روهم همه تسخیر مرگ شده است

بدنم سرد شده است

در درونم صدایی ناشناس

تیشه بر دست شده است

قلب من خورد شده است

آن صدا گم شده است

بدنم سرد شده است

رنگ من گویی مثل گچ شده است

گویی صدایم با من قهر کرده است

بی صدا شده است با من لج کرده است

نفسی نیست مرا یاری کند

خاطرش گم شده است,بی مهر شده است

>><<

بی دلیل زندگی میکنم ,همه فرصتام و از دست دادم...

دیگه دلیلی ندارم واسه زندگی ...!!!از این به بعد زندگی کردنم الکیه

دنیا برام تموم شده

دفتر عشق حروم شده

شعری ازم در نیماد

قصه ی عشق تموم شده

ببخشید همینجوری حرف میزنم...همه اینا بخاطر اینه که یکم خودمو خالی کنم , وگرنه آدم وراجی نیستم ... چی کار کنم خوب ..؟؟؟

سوژه بدین گریه کنم

اشکمو زودی ول کنم

با سختی غصه و غم

یکمی دل دل بکنم

آقا خیلی حرف زدم و میدونم وبلاگهایی که متنشون زیاده کسی حال نمیکنه همشو بخونه واسه همین تا همینجا اکتفا میکنم و ببخشید که زیادی حرف زدم...!!!

ولی خوب یه شب که هزار شب نمیشه...!!!

|+|
نوشته شده توسط یونس دلشکسته در 87/05/01 و ساعت 1:39
دلتنگی و تنهایی

سلام...

این دفعه بدون غر غر کردن شعرو میگم...

غریبه ای یه وقت نیاد

صدای عشقمو نخواد

یا توی خلوت دلم

بدون دعوتی نیاد

دلم میخواد نبینمش

اون روزی که گریه میاد

آهسته آهسته میگم

کسی ازم بدش نیاد

از غم و غصه نمی گم

یه وقت صدایی در نیاد

گفته شده شادی کنم

از گریه ام هیچ نشه یاد

گفتن اگه زاری کنم

می برنم زودی زیاد

ای خدا زاری می کنم

تا خنده رو بدی بم یاد

گریه نباید بکنم

تا گریه هست خنده نیاد

بدون گریه نتونم

به این میگن یه اعتیاد

بدون گریه داغونم

با گریه هام نفس میاد

خدا دارم تموم میشم

انگار بردی منو ز یاد

منم دارم حروم می شم

خاطره هام رفته به باد

هیچکی بهم امون نداد

جواب عشقمو نداد

آدمک رفته به باد

ندای عشقشو سر داد

اون که همش گریه می کرد

گریه هاشم نموند به یاد

گریه شده بود خنده هاش

به خنده هاش گریه می داد

این آدم غمگین ما

جز گریه هیچ نداره یاد

تو این غمو غصه ی سرد

خنده برام شده یه درد

نمی تونم خنده کنم

بهم بگین آدم بد

اونا بهونه می کنن

گریه رو بم زهرمی کنن

چرااونا نمی دونن

اینجا فقط یه مهمونن

غریبه ای یه وقت نیاد

صدای عشقمو نخواد

یا توی خلوت دلم

بدون دعوتی نیاد

|+|
نوشته شده توسط یونس دلشکسته در 87/05/01 و ساعت 1:33
دلتنگی
  سلام

راستش یه چیزی بگم .بهتر میدونم که همه نظراتشونو اینجا بنویسن .چرا ؟چون اینحوری همه تو جریان نظرا قرار میگیرن و به نظر خودم اینحوری بهتر باشه

راستش یکی از دوستان بهم میگفت آدم نمیتونه نظر همه رو جلب کنه ...میگفت نمیشه بین این همه صلیقه ی جورواجور یه طوری نوشت که همه رازی باشن ...می گفت بالاخره یه چندتایی پیدا میشن که با سلیقه ی تو جور نباشن و انتقاد کنن...

راستم میگه ها ولی آخه من بی تجربه هستم و با این چیزا هنوز جور نشدم...جنبه ی انتقاد دارم ها ولی به شرطی که انتقاد یه انتقاد درست باشه

یکی دیگه از بچه ها که خیلی خوب بهم این مطلب رو حالی کرد. گفت من ممکنه از بعضی اثرات شکسپیر هم خوشم نیاد ... اولش خندیدم ولی یکم که فکر کردم دیدم خوب شکسپیر یه آدم شناخته شده ای هست ولی خوب آره منم از همه اثراش خوشم نمیاد ولی این دلیل نمیشه که کارش بد باشه ... خوب با صلیقه ی من جور در نمیاد

باز یکی دیگه می گفت تو که شعر نمیگی اینا همه حرف دله حرف دل آدمم زشتی نداره ...>> اینم حرف جالبی بود

یکی دیگه هم می گفت همش شعر نگم یکمم حرف بزنم ... این روزا یکم حالم خوش نیست و حال و حوصله ی حرف زدن ندارم ... یعنی به قول خودمون >>>حرفم نمیاد

یه شعر دارم که قبلا گفتم

بخونید و  نظر بدید

سبزی ام را ببین

بی قراریم را ببین

عاشقی ام را ببین

هیچ مردی نی تواند

مثل من عاشق بماند

آخر دنیا شدست

بیقرار قصه ی ما

عاقبت رسوا شدست

آدمیان از هوسها

به بیراهه رسیدند

مردمان خشکیده اند

گویی که چندی مرده اند

من

پیدای پنهانم

عاشق گریانم

بی کس و تنهایم    

خسته و نالانم

بی تو مگه میشه

مجنون عاشق بود

مجنون این قصه

با لیلی عاشق بود

خار و پریشانم

خاک گریزانم

دلگیر و دلخسته

وای خداجون بسه

عشقم به باد رفته

این عاشقی سخته

زخمی ترین عاشق

این رمز تنهاییست

زانو بزن ای دل

این رسم رسواییست

بی تو شوم رسوا

بی تو شوم بی کس

بی تو نمیخواهم

بی تو میشم هیچکس

.....
|+|
نوشته شده توسط یونس دلشکسته در 87/04/29 و ساعت 17:18
دلتنگی

سلام

بعضی از دوستان بهم میگن وبلاگت مسخرس ... حرفایی که میزنی همچین جالب نیست ... شعرات همه یه موضوع داره و از این جور حرفا که تو دل آدمو خالی میکنه ... اگه توجه کرده باشین یه این دفعه خیلی دیر Update  کردم ... آخه دلسرد شده بودم راستم میگین ها ... ولی خوب امروز اومدم جوابتو نو بدم...

۱)اول اینکه گفته بودین که وبلاگم مسخرس >>>خوب خودمم قبول دارم ... به ۲ دلیل >>

۱.اول اینکه تازه کارم و هنوز  حرفه ای نشدم...

۲.دوم اینکه آخه بابا جون من . من حرفامو تو شعرام میگم ...دیگه حرفی نمیمونه که بخوام بزنم...

۲)اینکه شعرا همه یه موضوع داره گفتنش واسم خیلی عجیب بود ...

آخه من که شاعر نیستم  که بخوام واسه هر موضوعی شعر بگم... تازه اگه بخوام از چهچه بلبل و از گل و سنبل بگم اولا نه با روحیه ام جور در میاد ...نه با اسم وبلاگم مناسبه

کیجا دیدین اسم وبلاگ همچین یه اسمی باسه که آدم و یاد دلتنگیاش بندازه بد نوشته هاش از گلو بلبل و اینجور چیزا حرف بزنه...>>>لطفا انتقاد میخواین بکنین اول در موردش فکر کنین که آیا امکان این چیزی که میگین هست یا نه...

تازه یک موضوع داشتن شعرا هم فکر کنم اینو به خواننئه برسونه که همه ی این حرفا حرف دل منه و احساس درونی من یکجوره ....نمیتونم شعرامو عوض کنم ...چون واسه این کار باید اول روحیه مو عوض کنم که اینم جزء محالاته...

یه چیز دیگه اینجا نگفته موند و اون اینکه اگه بعضی از شعرام معنیش همچین گنگه و نمیتونین بفهمین مشکل از شما نیست مشکل از بندس چون این شعرا واسه یه بنده خدایی گفته شده و از اصطلاحات مخصوص به خودمون تو شعرام استفاده کردم که فقط منو اون میفهمیم ... اینم مشکل دیگه ای که بعضی ها گیر داده بودن بهش

بازم انتقادی دارید بگین ولی لطفا یه انتقادی باشه که بشه انجامش داد

>>>بازم ممنون <<<

*******************

کاش میشد تا بدانی

End عاشق بودنم من

کاش میشد تا بمانی

تا که عاشق تر شوم من

از سر بحث و جدل

ما هر دومان در غصه ایم

لعنت به تو ای که غوغا میکنی

نفرین به تو ای که رسوا میکنی

سرو افتاده به خاکم میکنی

عشق من را تو پریشان میکنی

رفتنم را تو پنهان میکنی

گفته هایم را نمایان میکنی

عاشق درمانده را

 رنجور و نالان میکنی

آنکه عاشق پیشه است را

تو هراسان میکنی

کاش میشد تا جهنم

 تو مرا یاری کنی

کاش میشد در بهشتت

من را پذیرایی کنی

ای که عاشق بودنم را

به تمسخر میگرفتی

بین که عاشق پیشه ی تو

مثل یک موجی شکست

بین که عاشق پیشه ی تو

از سر دریا برفت

اسم من را

تو زخاطر برده ای

هی به من گویی

 برایم مرده ای

آخر عشقم همین شد

که بیافتم بر زمین

|+|
نوشته شده توسط یونس دلشکسته در 87/04/24 و ساعت 16:3
دلتنگی ...
 سلام...

اصلا حال حرف زدن و ندارم...تازه مگه حرف میزنم کسی به حرفام گوش میده؟

نظر که نمیدین...اونایی که نظر میدن تعدادشون خیلی کمه ...تازه اونا هم که حرفامو نمی خونن ...فقط میگن خوب بود ...همین...اصلا همینجوری نخونده نظر میدن

آدم اینجوری دلزده میشه...انگار که هیچکی باهاش نیست...تنهای تنهاس

صدای گریه میاد

مال کیه؟

از ته خونه میاد

مال کیه؟

جگرم سوخت بگو

مال کیه؟

تن من کوفت بگو

داغ کیه؟

شرفم رفت بگو

ساز کیه؟

شهرتم رفت بگو

ناز کیه؟

عاشقان منو همراهی کنید

ببینید صدا کجاست

,مال کیه؟

اون ته خونه کجاست

,راز کیه؟

آی آدما گریه کنید

عاشقی بی گریه کمه

راز این قصه ماتمه

خوب میدونین که فکرمه

مرگ مجنون عالمه

بغض واسه بنده مرحمه

صدای تو, تو ذهنمه

حرفای تو خاطرمه

آهای....

یکی بگه خاطرمه

تو بغض شب

دوری تو

یه ماتمه ...یه ماتمه

صدای گریه میاد

این صدا مال منه

کاش از اول میدونستم

که گناهم عشقمه

کاش از اول میدونستم

که صدا تو فکرمه

با تو بودن آرزوم شد

بی تو بودن عالممه

صدای گریه میاد...صدای گریه میاد

اون صدا تو بغض شب

میرسه به آخرش

اون صدا تموم میشه

سکوت شب میشکنه

گریم از یادت میره

جاشو حسرت میگیره

حسرت گریه ای که

ندونستی مال کیه

صــــــــدای گــــــریـــــه میـــــــــاد ...

******

تو هم یه چیزی بگو. نظرت چیه ؟ نظرت رو توی قسمت نظرات بنویس

|+|
نوشته شده توسط یونس دلشکسته در 87/04/24 و ساعت 15:59
دلتنگی و ...
 

***سلام...

شما احساستونو چطوری نشون میدین...؟

من که واقعا نمیدونم چیکار باید بکنم...هر کاری میکنم نمیشه...نمیتونم احساسمو به طرف مقابلم نشون بدم...اصلا همه فکر میکنن من یه آدم دیگه ای هستم ..آدمی که اونا فکر میکنن با خود من زمین تا آسمون فرق میکنه....

بدجوری تو این موضوع گیر کردم...کمکم کنید

خدایا چه در سر دارم؟

چرا اینگونه نالانم؟

پریشانم

گویی که بیمارم

دلم از غصه می نالد

.پریشان کرده احوالم

خدایا من پریشانم

.چرا گم گشته فریادم؟

چرا بی عرضه ام اینقدر

.که از حال خود می نالم

دلیل غصه ام چیست ؟

چرا اینگونه می نالم؟

دلیل ماندنم کیست؟

چرا رنجورو بیمارم؟

چرا اینگونه می خوانم؟

.گویی افسرده احوالم

چرا اینگونه می نالم؟

بدون غصه بی خوابم

چرا گم گشته احوالم؟

زچی نالم ؟ نمی دانم

چرا اینگونه بیزارم؟

نمی دانم نمی دانم

مگر او عشق من بوده؟

نگو این عشق از هوس بوده

اگه این عشق هوس بوده

بگو پس این هوس زوره

مرا از کینه خالی کن

مرا عاشق تر از پیش کن

عزیزم را نگیر از من

که از دوریش می گریم

|+|
نوشته شده توسط یونس دلشکسته در 87/04/24 و ساعت 15:51
دلتنگی
امروز حالم اصلا خوب نیست...نمیدونم چرا اینجوری شدم... تازگیا سر موضوعات الکی اعصابم خورد میشه ...نمیدونم چی بگم ...دوست دارم از این زندگی لعنتی راحت شم ...باورت میشه روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنم؟... سخته به خدا سخته ... روزا و شبا با خودم خلوت میکنم انگاری که از آدم بدورم.. تنها میشینم یه گوشه با خودم حرف میزنم ... عین این دیونه ها .... دوست دارم راحت شم ... از این وضعیت خسته شدم ولی چه کنم که نمیتونم کاری بکنم....

وای چقدر انرژی منفی منتقل میکنم من... بی خیال

نظرتون راجب این شعر چیه....؟؟؟

امشب شب بغضه ....بغض من رو دیدی ؟

امشب شب قصه اس ...قصه ام شنیدی ؟

امشب شب اشکه ...اشک من رو دیدی ؟

امشب شب مرگه...قصه شو شنیدی ؟

گریه ام ندیدی....بغضم نچشیدی 

راز این دل خسته ...هرگز نشنیدی

لعنت به تو ای دل...لعنت به تو ای دل 

خسته ام ز لعنت ...نفرین و شکایت

بی تو مانده ام من...بی سنک صبورم

بی تو خوانده ام من...از ته وجودم

راهی شده ام من...راهی قیامت

شاکی شده ام من...شاکی از شکایت

قصه ام تو بودی...قصه نه حکایت

حکایت از دلی که...نداره هیچ لیاقت

این دل شکسته...می کنه جسارت

درد دل غمگین...چون نداره عادت

از بغض این دل ...می کنم روایت

عاقبت دلم رو...می کنم فدایت

در یاد تو هستم...گر روم از این دشت

از عشق تو مستم...ای دل به فدایت

قلبم زیر پایت...عشقم به فدایت

قلب من شکسته...از یاد تو رفته 

با خودم می خونم...گریه دیگه بسه

چشم من خمیده...گونه ام کشیده

اشک من سرازیر...گریه ام نمیره

بغض من فراری...قلبم شده شاکی 

شکوه و شکایت...از این دل خاکی

راحتم کن امشب...ای خدای هستی 

راحت از همه کس...جون همه هستی

من دیگه نمی خوام ...بیهوده بشینم

امشب یه کاری کن...آسوده بمیرم

اینجا رو بخونید ...ای شهر حقایق

اینجا رو بخونید...ای مردم عاشق

بر سر مزارم...شاخه گل نیارید

اشکی از چشاتون...بی مهر نبارید

غصه تون نگیره...چون من دیگه رفتم

غصه مال قصه اس...من بیهوده نرفتم

بیهوده نرفتم...خیلی خوب شکستم

تا آخر قصه...گریه موند رو دستم

اشکمو ببینید...عشق من همینه

بغض من گرفته...عاشقی شیرینه

تلخی این قصه...آخر دلنشینه

این قصه نبوده...عاقبت همینه

گر برم از این دشت...واسه ی همیشه

تلخی این قصه...تا ابد میشینه

تلخه خوب می دونم...

رفتن یه عاشق ...سخته خوب می دونم...

تا ابد می خونم...بی تو نمی مونم...

این قول از هوس نیست...عاشقت می مونم...

اما اینو باید...تا ابد بدونی...

عاشقم نباشی...پیشت نمی مونم...

رفتنم چه آسون...اما دیگه سخته...

عشق من هوس نیست....گفتم دیگه بســـــــه

**********

چطور بود...؟

|+|
نوشته شده توسط یونس دلشکسته در 87/04/24 و ساعت 15:48
تنهایی
 

یه قاصدک ...

بی بال و پر

اومد اومد

تو خود شب

کتاب قصه ی منو

یواش یواش می زد ورق

می کرد نشون جاهایی که

افتاده بودم تو قفس

تا خود صبح نشست و خوند

هیچی از اون قصه نموند

یک دفعه بالش رو شکست

کنج اتاق یک جا نشست

گریه و زاری سر گرفت

همون که عشقم رو گرفت

اونکه شبای قصه مو

با خنده از سر می گرفت

همون که عشق من بودو

من واسه اون عشق نبودم

کنج اتاق زاری می کرد

چون دیگه عاشق نبودم

یک دفعه آهی کشیدم

گفتم خدا کمک ...کمک

قاصدک قصه ی ما

اون که همش می کرد وداع

تو قصه ی عاشقی مون

با خنده ای می کرد دعا

می گفت خدا یه کاری کن

عشق و برام درست بکن

آخه من عاشقش شدم

عشقم و خیلی دوست دارم

اینو شنیدم از دعاش

رفتم بگیرم شونه هاش

اما دیگه نفس نداشت

قاصدکه هوس نداشت

تا دست زدم به گو نه هاش

اشک و بچینم از چشاش

یک دفعه افتادو شکست

شکسته شد اون هم نفس

اونکه می خواست عاشق بشه

به آرزوش رسیده بود

اونکه می خواست لایق بشه

دست خدا رو دیده بود

گریه امونم نمی داد

راهی نشونم نمی داد

کمک کمک فایده نداشت

قاصدکه نفس نداشت

گریه شده بود عالمم

ببین چه زود من میشکنم

بلند بلند داد میزدم

عشقمو فریاد می زدم

خدا می خوام داد بزنم

قاصدکم قاصدکم

ولم کنین می خوام برم

می خوام بگم دوسش دارم

گریه امونم نمی داد

راهی نشونم نمی داد

به کی بگم به کی بگم

قاصدکم قاصدکم

|+|
نوشته شده توسط یونس دلشکسته در 87/04/24 و ساعت 15:40
سلام ....
سلام ....

اولین متن رو دوست داشتم با یکی از شعرام شرو کنم

راستش وبلاگ قبلیم به دلایل نا معلومی بالا نمی یاد ...تصمیم گرفتم که به وبلاگ دیگه بسازم و بازم درد دلمو داخلش بنویسم ...منظورم از این کارو نمی دونم .ولی اینجوری خودم خالی میشم...

اهان ...راستی نظراتونو حتما بگین که بدونم حرفام خوانندهای داره یا نه ... بارم ممنو

|+|
نوشته شده توسط یونس دلشکسته در 87/04/24 و ساعت 15:35
کاش

کاش قلبم درد پنهانی نداشت ....

سینه ام هرگز پریشانی نداشت....

کاش میشد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت.....

|+|
نوشته شده توسط یونس دلشکسته در 87/04/24 و ساعت 1:28
جلسه محاكمه عشق

جلسه محاكمه عشق بود 

و قاضي عقل  ،

و عشق محكوم به تبعيد به دورترین نقطه مغز شده بود 

يعني فراموشی  ،

قلب تقاضای عفو عشق را داشت 

ولی همه اعضا با او مخالف بودند 

قلب شروع كرد به طرفداري از عشق

آهاي چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی ديدن اونو داشتي 

اي گوش مگر تو نبودی كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي 

و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد 

حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك کردند 

تنها عقل و قلب در جلسه مادند

عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند

ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بیشتر از همه تو را آزرده 

چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟

قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود 

و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تکرار ميكند 

و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعی باشم  .

 

پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتی اگر نابود شوم  .

|+|
نوشته شده توسط یونس دلشکسته در 87/04/24 و ساعت 1:25
می خواهم برایت بنویسم
 می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟

 از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک، مجبور به زیستن هستم.

 از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟

 از چه بنویسم؟

از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟

 ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.

از چه بنویسم؟

 از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟

شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،  دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.

 شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکاری شناخته شدم. 

 نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید، یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.

که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی... امّا هیهات....

 که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...

 از من بریدی و از این آشیان پریدی...

 ((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود... ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.

ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت، بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))

 امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود. چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.

 امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...

چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...

باور کن...

که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...

و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...

|+|
نوشته شده توسط یونس دلشکسته در 87/04/24 و ساعت 1:21
مرا در حضور تو راهی نبود

مرا در حضور تو راهی نبود

    تمنای من جز نگاهی نبود

        برای دل این کفتر بی پناه

            بجز دستهایت پناهی نبود

        شب از خویش قصد سفر داشتم

    سر راهمان – آه – ماهی نبود

اگر چه غریبانه می سوختیم

    ولی فرصت سوز و آهی نبود

        برای زلالی دلهایمان بجز اشکهامان نبود

        دلت را شکستند و ایینه گفت

    که سنگین تر از این گناهی نبود

|+|
نوشته شده توسط یونس دلشکسته در 87/04/24 و ساعت 1:19
وقتي كه رفتي . . .

وقتي كه رفتي حس كردم كه تنها مي مانم

 

وقتي كه رفتي فهميدم كه دلم از دستم رفت

 

وقتي كه رفتي فهميدم كه سرم شانه نوازش گرش را از دست خواهد داد

 

وقتي كه رفتي فهميدم من هم رفتم

 

وقتي كه براي آخرين بار از خم كوچه عبور كردي روحم من هم پر كشيد

 

ولي به خودم اميد دادم

 

به خودم وعده دادم كه بر مي گردي

 

ولي دلم چيزي را كم داشت كه كاملا اونو حس كردم

 

خودم حس كردم كه قصر آرزوهايم خراب شد

 

خودم حس كردم كه ديگر كسي نمي تواند مثل او دوست داشته باشد

 

اری

 

واقعا دوست داشتنت بي ريا بود

 

بي ريا دوست داشت

 

بي ريا عاشق شد

 

بي ريا مهر ورزيد و بي ريا هم رفت

 

درست مثل قاصدك

 

اري قاصدكم رفت و من هم هم تنها شدم

 

قاصدكم رفت و قصر آرزوهايم خراب شد

 

قاصدكم رفت و دلم به انتظار برگشت او ماند تا مرد

 

به راستي بعد تو چه بايد مي كردم

 

من هم مردم دلم هم به همراه تو مرد

 

نمي خواست كسي را ديگر مثل تو دوست بدارد

 

وقتيكه رفتي نميدانم چرا دلم هم رفت

 

وقتي كه رفتي نمي دانم چرا دستانم ديگر توان نوشتن كلمات شاد را نداشت

 

وقتي كه رفتي بارها با چشمانم جنگيدم

 

كه چرا باز هم توان ديدن را دارند

 

بارها با خودم جنگيدم كه چرا من مانده ام

 

بارها با دستانم جنگيدم كه چرا هنوز توان نوشتن را دارند

 

از وقتي كه رفتي بارها دفتر شعرم با قطرات اشكم مزين مي شد

 

از وقتي كه رفتي ديگر توانم نوشتن را هم نداشتم

 

مگر اينكه دلم واقعا هواي تو را مي كرد

 

تنها آن زمان بود كه مي نوشتم آن هم فقط براي تو

 

از وقتي كه رفتي ديگر چشمانم نتونست غير از تو روياهاش تو رو ببينه

 

از وقتي كه رفتي دلم معبد و معبودش را از دست داد

 

مدام بهانه تو رو مي گرفت

 

به او مي گفتم كه رفته، براي هميشه از پيشم رفته

 

ولي ساده دل قبول نمي كرد

 

هجران تو را باور نداشت

 

مي گفت كه تمام وجودش بوي تو را مي دهد

 

براي همين مي گفت كه تو هم هستي

 

از چشمانم متنفر بودم

 

كه چرا از همان لحظه اول برايت اشك نريخت

 

مي دوني ديگه نمي خواستم اونها رو باز كنم

 

ازشون متنفر بودم

 

آخه مي دوني روزي كه براي اخرين بار دستت رو روي اونها كشيدي

 

و گفتي كه قطره اشكت بوي عشق مي ده

 

فكر كردم چشمام از خودم عاشق تر هستند

 

نمي دونم شايد دوامشون تو عشق خيلي بيشتر از سياوش بوده

 

شايد چون خيلي دوستت داشتن نتونستن باور كن

 

شايد هم عزيز معجزه دستهاي تو بوده

 

اره مطمئنم كه معجزه دستهاي تو بوده

  

هيچ وقت تا اين اندزه تنها نبودم

 

تو قامت عشق را با رفتنت شكستي

 

از وقتي كه رفتي خورشيد باري من از سمت مشرق طلوع نمي كند

 

از آن زمان كه تو از باغ دلم پركشيدي ديگري هيچ بهاري به سراغ دلم نيامد

 

ديگر بلبلان در اين باغ شوق آواز خواندن ندارند

 

ديگر درختان خسته باغ دلم شكوفه نمي آورند

 

اي عزيز دل

 

خورشيد و زمين و بهار و بلبلان و درختان يكصدا تو را مي خواهند

 

و من خدا را در هنگام هر اذان براي آمدنت دعا مي كنم

 

و زمزمه مي كنم

 

اي بهترين،  زيباترين و عاشق ترينم برگرد

 

اما تو صداي زمزمه آنها را نمي شنوي قلم در دست گرفتم كه بنويسم از تو متنفرم تا

 

شايد بتوانم به زندگي آنطور كه مي خواهم ادامه بدهم ولي وقتي به كاغذي كه

 

دستم روي آن بود نگاه كردم ديدم كه بي اختيار باز هم نوشته ام دوستت دارم

 

برگرد ، برگرد كه دلم ، قلبم، همه و همه بهانه تو را مي گيرند

|+|
نوشته شده توسط یونس دلشکسته در 87/04/24 و ساعت 1:17
قاصدک
قاصدک چه خبر آوردي؟

از کجا ، وز که آوردي؟

خوش خبر باشي،

اما، اما......

انتظار خبری نيست مرا...

نه ز ياری و نه ز دياری ...

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کسی.

برو آنجا که تو را منتظرند.

قاصدک

در دل من همه کورند و کرند، دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدک تجربه های همه تلخ با دلم می گويد:

که دروغی تو دروغ، که فريبی تو فريب.

با توام، آی!

کجا رفتي؟

آی....

راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جايي؟

در اجاقي، طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز....

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گريند.

|+|
نوشته شده توسط یونس دلشکسته در 87/04/24 و ساعت 1:3
شاهزاده با اسب سیاه

دلم می سوزد برای تمام رویاهایی که نیمه تمام ماندند و شاهزاده ای

 سوار بر اسب سیاه آمد و با شمشیر نگاه خود تمام رویاهایم را گردن زد.

شاهزاده مرا با خود برد تا دور دست واهمه ها تا امتداد پر تب و تاب حادثه ها.

و من تب کردم اما ديگر نه رويای نا تمام و نه دستی برای زدودن خسيسی واهمه ها....

      آه دلم گرفته است .....

|+|
نوشته شده توسط یونس دلشکسته در 87/04/24 و ساعت 1:2
بايد بنويسم .

بايد بنويسم  .

هنوز هم بايد بنوسم .

هر چند ديگر بهانه ای برای نوشتن ، بهانه ای برای خنديدن ، بهانه ای

برای گريستن ، بهانه ای برای زندگی کردن ديگر بهانه ای برای هيچ

 چيزی وجود ندارد .مدتهاست نگريستم .

حتی مدت هاست که نخنديد ه ام  .

راستی من کيستم .

مدتهاست که ديگر خودم را نمی شناسم .

به من بگويد من کيستم ؟

|+|
نوشته شده توسط یونس دلشکسته در 87/04/24 و ساعت 0:59
اسير عشق را آسايشی نيست

اسير عشق را آسايشی نيست

به راه دوست غم را کاهشی نيست

به راهش جان و دل هديه کردم

به دلبر گو ، دگر فرمايشی نيست

|+|
نوشته شده توسط یونس دلشکسته در 87/04/24 و ساعت 0:58
شروع
 

تنش از خستگی افتاده ز کار

بر سر و رويش، نشسته غبار

شده از تشنگی اش خشک گلو

پای عريانش، مجروح ز خار

 

هر قدم پيش رود، پای افق

چشم او بيند دريايی آب

اندکی راه چو می پيمايد

می کند فکر، می بيند خواب .....

|+|
نوشته شده توسط یونس دلشکسته در 87/04/24 و ساعت 0:54
حرفهاي تنهايي !

حرفها كه تكراري ميشوند،غصه ها كه عادي مي شوند،شعرها كه
بي صدا مي شوند وقتي كه حتي اتفاقها معمولي مي
شوند،بارانها از سر تكرار مي بارند و بهارها از سر عادت
گل مي كنند
وقتي همة روزهاي تقويمت مثل هم مي شوند،شنبه با جمعه
فرقي نمي كند،زمستان با بهار، امسال با پارسال
وقتي به آسمان يكجور نگاه
مي كني ، به خودت يكجور نگاه مي كني ، و حتي به خدا

و مي خواهي زندگي را سخت نگيري تا زندگي بر توسخت نگيرد،
و لحظه ها روال عادي خودشان را داشته باشند،بهار هر وقت
دلش خواست بخندد وزمستان هر وقت
خواست دلش بگيرد،


؟!!!…………………


آن وقت مثل سنگريزه اي در دل كوه گم مي شوي بدون آنكه
كمترين اثري بگيري
يا كمترين اثري ببخشي
مثل يك روز بي خاطره به پايان مي رسي بدون آنكه حتي

لحظه اي در حافظه اي ثبت شده باشي

اما به خاطر خدا هم كه شده ا ينقدر مثل مرداب در خودت
غرق نشو و كمي هم
جرأت دريا شدن داشته باش.

|+|
نوشته شده توسط یونس دلشکسته در 87/04/24 و ساعت 0:45
يكي از ميليونها ستاره --- یونس تنهای دلشکسته
توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونها

ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به به

 خودش جلب مي كنه.


بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو اونقدر تماشا

 مي كني تا بالاخره به خواب مي ري.


اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از

 اون ستاره نيست.

 

اون موقعي است كه تموم غماي دنيا

هري ميريزه تو دلت.


بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني.

 

 تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي..

 

باز هم زندگي مي كني..نفس مي كشي و
دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون

 ستاره ديگه نگاه نكني.


بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي

قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري و

 ميبيني اثري از اون ستاره نيست.


اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ

 يه ستاره زيباي ديگه.


همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره ای

 كه توي آسمون وجود داره.


اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت وجود دوستش داري.

|+|
نوشته شده توسط یونس دلشکسته در 87/04/24 و ساعت 0:40